سفارش تبلیغ
سرور مجازی ‌هاست ایران
کاش.. (چهارشنبه 96/5/18 ساعت 12:47 صبح)

سلام.

بعد از مدتها بازم اومدم

با کلی پشیمونی و دلتنگی واسه تو

لعنتی خیلی دلم واست تنگه

کجاییییی پس

امروز هر لحظه ام پر از حسرت بود

پر از بی تو بودن

پر از دلتنگی 

کاش اینجوری نمیشد 





یه حس عجیب (سه شنبه 92/3/21 ساعت 12:26 صبح)

عاشقانه دستهایش را گرفتم. گرمای عجیبی در سینه جانم را می سوزاند.عطر عجیبی پراکنده بود. حالتی داشتم وصف ناپذیر. گویی توآسمون بودم. به من لبخند می زد و در انتظار جوابش بود. گویی هوش از سرم پریده بود. نبضشوتو دستام حس می کردم. حتم داشتم اون هم همینطوریه. حس می کردم، آسمان،زمین، و همه چیز مال منه . آتیشی تو دلم به پا بود. آتشی بالاتر از زمان و جسم.
تنها چیزی درونم را آزار می داد, شرم داشتم در چشماش نگاه کنم. لیاقتش را نداشتم. از بی ابرویی،گریه ام گرفت. من کجا و آسمان کجا؟
احساس کردم اون هم گریه می کنه. سرمو بلند کردم. درکش برایم مشکل بود. این من بودم که باید گریه می کردم
کاش بودند ستاره ها، تابه من حسودی می کردند





. (سه شنبه 92/3/21 ساعت 12:23 صبح)

 

 

                                       

خسته ام

                                     خسته

 

 

 

 





دلتنگی (سه شنبه 92/3/21 ساعت 12:21 صبح)

سلام

امروز میخواستم بیام پیشت ولی نشد که بیام

یعنی نذاشت که بیام

دلم اندازه یه دنیا برات تنگ شده

کاش بودی

کاش میشد یه لحظه از تنهاییهامو با تو پر کنم

میدونی خیلی تنهام

دلم میخواست یکی بود که میشد باهاش حرف بزنم

میشد یکم از تو باهاش بگم....





هه هه (شنبه 90/9/19 ساعت 5:4 عصر)

همه‌ی دانشمندان می‌میرند و به بهشت می‌روند. آنها تصمیم می‌گیرند که قایم‌باشک بازی کنند.
از بخت بد اینشتین کسی است که باید چشم بگذارد.
او باید تا 100 بشمرد و سپس شروع به گشتن کند. همه شروع به قایم شدن می‌کنند به جز نیوتن.

نیوتن فقط یک مربع 1متری روی زمین می‌کشد و داخل آن روبروی اینشتین می‌ایستد.

اینشتین می‌شمرد:
1، 2، 3، ...97، 98، 99، 100
او چشمانش را باز می‌کند و می‌بیند که نیوتن روبروی او ایستاده است.
اینشتین می‌گوید:
"سوک‌سوک نیوتن!!"

 نیوتن انکار می‌کند و می‌گوید نیوتن سوک‌سوک نشده است.
او ادعا می‌کند که نیوتن نیست. تمام دانشمندان بیرون می‌آیند تا ببینند چگونه او ثابت می‌کند که نیوتن نیست. نیوتن می‌گوید: "من در یک مربع به مساحت 1متر مربع ایستاده‌ام... این باعث می‌شود که من بشوم نیوتن بر متر
مربع... چون یک نیوتن بر متر مربع معادل یک پاسکال است،
من پاسکال هستم، پس"سوک‌سوک پاسکال!!!





بله (یکشنبه 90/8/29 ساعت 12:43 صبح)
من تو را دوست دارم

و تو دیگری را

و دیگری هم دیگری را...

و اینچنین است که همه ی ما تنهاییم!!

دکتر شریعتی




... (یکشنبه 90/5/30 ساعت 2:41 صبح)

نه...سرمایمان از زمستان نبود

 

 بجز ما کسی زیر باران نبود

 زمان روی یک سیب آغازشد

 ولی سیب آغاز انسان نبود

 خداخوردن سیب رامنع کرد

 خدا آن زمان ها مسلمان نبود

 خدا دید ما دوستدار همیم

 که از خلقت خود پشیمان نبود

 اگر لذت با تو بودن نداشت

 چنین خوردن سیب آسان نبود

 خدا راند ما راشبی از بهشت

 بهشتی که اندوه درآن نبود

 زمین ذره هایی پر از درد داشت

 فقط آدم این گوشه مهمان نبود

 خیابانی اول خدا آفرید

که جمعیت آن فراوان نبود

 بجز ما که درآن قدم می زدیم

 کسی عابرآن خیابان نبود

 دل آدم آن وقت ها غصه داشت

 ولی غصه اش قحطی نان نبود

 وحالا به خاطر می آریم ما

 زمانی که زنجیر وزندان نبود

 زمانی که هنگام مجرم شدن

 بجز سیب دردست انسان نبود





خانه من... (یکشنبه 90/5/30 ساعت 2:21 صبح)

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پر دوست،

کنج هر دیوارش

دوست هایم بنشینند آرام،

گل بگو گل بشنو...

 

هر کسی می خواهد

وارد خانه ی پر عشقو صفایم گردد

یک سبد بوی گل سرخ

به من هدیه کند

 

شرط وارد گشتن

شست و شوی دلهاست

شرط آن داشتن

یک دل بی رنگ و ریاست...

 

بر درش برگ گلی می کوبم

روی آن با قلم سبز بهار

می نویسم ای یار

خانه ی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دیگر

                                                    خانه ی دوست کجاست...

                                                                                                    فریدون مشیری





کجایی؟ (یکشنبه 89/7/18 ساعت 9:1 عصر)

امروز خیلی عذاب کشیدم

آخه خیلی دنبالت بودم ولی پیدات نکردم.

دلم واست خیلی تنگ شده

شاید تو ازم متنفر شده باشی

ولی برام مهم نیست

من با تمام وجودم دوستت دارم و همیشه به یادتم

.

.

امروز رفته بودم سراغ نیمکتها

اونام دلشون واست تنگ شده بود......





حلقه (دوشنبه 89/6/15 ساعت 1:7 صبح)

 

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بر

 

راز این حلقه که در چهره او

اینهمه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت:

حلقه خوشبختی است ، حلقه زندگی است

 

همه گفتند: مبارک باشد

دخترک گفت: دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد

سالها رفت و شبی

 

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر

دید در نقش فروزنده او

روزهائی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته ، هدر

 

زن پریشان شد و نالید که وای

وای ، این حلقه که در چهره او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه بردگی و بندگی است....                                     





   1   2      >
 
  • بازدیدهای این وبلاگ ?
  • امروز: 1 بازدید
    بازدید دیروز: 1
    کل بازدیدها: 2836 بازدید
  • درباره من
  • مطالب بایگانی شده
  • اشتراک در خبرنامه
  •  
  • لینک دوستان من
  • لوگوی دوستان من
  •